تبليغاتX
کودکانه
یادداشتهای روزانه
دوره ابتدایی بالاخره تمام شد و امروز در مدرسه راهنمایی ثبت نام کردم. اینجور که بابام میگه کلاس اول راهنمایی خیلی مهمتر از دو سال بعشه و من باید خیلی مواظب درسهایم باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:49  توسط شروین دخت شمس  | 

امسال خیلی بهتر از پارسال درس میخوونم. بابام هم خیلی تو درسها کمکم میکنه. ازش ممنونم
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:48  توسط شروین دخت شمس  | 

دو ساله که هیچی ننوشتم ولی میخوام دوباره بنویسم. دو روز دیگه هم تولدمه. من روزهای تولدم رو خیلی دوست دارم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:8  توسط شروین دخت شمس  | 

سلام درسهای امسال خیلی سخته تازه باید جدول ضرب هم یاد بگیریم. واسه همین نمی تونم اینجا زیاد بنویسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 14:25  توسط شروین دخت شمس  | 

من فکر میکردم خیلی تابستون دیر تموم بشه ولی نمی دونم چی شد که یهو این همه روز گذشته و باید چهل و پنج روز دیگه بریم مدرسه. من این چند روز رو همش بازی کردم و فیلمهای زیادی دیدم . روز مونده به تولد سیتا من از الان دارم آماده میشم که واسش جشن بگیرم . روز پدر هم نزدیکه من هنوز واسه بابام کادو نخریدم ولی میخوام بخرم .
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:30  توسط شروین دخت شمس  | 

سلام

خانواده ما و خیلی از فامیل هامون با همدیگه رفتیم شمال . بیست و نه نفر بودیم. اول رفتیم چالوس بعدش هم رفتیم تنکابن و رامسر . سه روز و نصفی اونجا بودیم . خیلی خوش گذشت . سیتا هم خیلی خوشحال بود ولی می ترسید که بیاد توی آب . من با جلیقه می رفتم تو آب. خیلی کیف داشت . موجهای بزرگ که میومد من پرت می شدم بیرون . شهربازی هم رفتیم ولی اندازه شهربازی تهران قشنگ نبود . سوار اسب هم شدم .سیتا ترسید سوار بشه .

اگه اینجا  رو بزنید عکس بزرگ میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:45  توسط شروین دخت شمس  | 

 

سلام

هوا خیلی گرم شده . من مجبورم عصرها برم بازی کنم . هر روز غروب خاله بازی می کنیم . مثلا" ما میشیم رستوران . دوستامونم میشن مشتری میان سفارش میدن .خیلی با مزه میشه . دیروز بابا بزرگ و مامان بزرگم از اسدآباد اومده بودن خونمون . عموم اینا هم بودن . خیلی خوب بود . سیتا همش با اونا بازی می کرد . کلی تاب بازی کرد . فردا می خوایم همه با هم بریم شمال . وقتی بر گشتم تعریف می کنم که چطوری بوده . خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 16:5  توسط شروین دخت شمس  | 

امروز سیتا همش میگفت که من باید ظرفها رو بشورم ما هم کمکش کردیم اونم این کارو کرد .بعد ازش عکس گرفتیم اینم از عکسش:

  

سایز بزرگ

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 19:9  توسط شروین دخت شمس  | 

سلام

ما ۳ روز پیش به عروسی فامیلمون رفتیم تو یه تالار قشنگ که اسمش تالار آرام بود.

به ما خیلی خوش گذشت من همش دوست دارم دارم برم عروسی ولی نه همیشه آخه خسته میشم. با اسکیتم هم دیروز بازی کردم دارم دیگه یاد می گیرم . دلم برای اسدآباد تنگ شده شاید تابستون بریم اونجا .

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 15:35  توسط شروین دخت شمس  | 

سلام

این سه روز گذشته اینطوری بود:

روز جمعه با دوستام بازی کردم .داروهامو خوردم تا خوب خوب خوب بشم . الانم خوب شدم . به حرف مامانم هم گوش کردم . بابام رفت اسدآباد پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ من هم بهش زنگ زدم .

شنبه : بازم با دوستام بازی کردم . بعدش مامانم واسم لباس خوشگل خرید .

یک شنبه: حنا بندون فامیلمون بود . شب که شد رفتیم اونجا . زنش عربه بعدش اونا همش عربی می خوندن . خواننده هه دوتا کردی هم خوند . اگه بابام بود خیلی خوشش میومد . بابائیم ساعت ۱۲ از اسدآباد اومد که دیگه داشتش حنابندون تموم میشد .اونم مارو آورد خونه . تموم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:14  توسط شروین دخت شمس  |